کاش
ای کاش
نسيمي بودم
تا ،تورا
هر لحظه در بر
مي گرفتم
يا نه !!
كاش ،باران
بودم
وبا قطرات
زيباي عشق
تو را ،بوسه باران
مي كردم
يا نه!!
كاش، گلي بودم
تا شايد
تو ،مرا
مي ديدي !!
مي چيدي!!
مي بوييدي!!
(بي تا ميراني)
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو...
![]()
کفش ها رو دوست دارم.
باهات میان هر جا که بخوای بدون اینکه ذره ای اخم کنن و غر بزنن.
تا تمیزشون نکنی اعتراضی نمی کنند.
کفش ها مهربونن. اون قدر که وقتی یه کفش نو می خری و اون قبلی رو پرتش می کنه ته جا کفشی، باز هم چیزی نمی گن و ته همون کمد یا جا کفشی تنهایی ساکت می مونن.
کفش...
گاهی ما آدما از کفش هم کمتریم!
زيبايت را در آيينه مجوي... آينه توان نمود زيبايت را ندارد...بگذار نيك ببينمت...زيباييت را از من بخواه...تا بگويم با تو آنگونه كه هستي و آنگونه كه ميبينمت...آيا اينه را امكان ديدن عشق آفريني تو هست؟ آيا آينه در خور نشان دادن نيك پنداري هاي تو هست؟ و آيا ميتواند دلسوختگي هايت را بازتابد؟ آينه بينوا چگونه آتشي را كه تو در جان خاص و عام ميندازي توصيف كند. و پريشاني خلقي را نشان دهد؟
اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی
و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از حسين فرنگیز خانوم اینا با ان لباس زشتش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس آقاي احمدي اون عطار سر كوچه كه به دروغ ميگه من دكتر گياهي ام، لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''.
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی بابايم مي گويد تو به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!
من از خدا ممنونم كه دوباره يك مامان ديگه به من داد درست است كه خدا هنوز تو را به من نداده ولي در عوض تا دلت بخواهد بابا و مامان زياد داده درست است اين همه مامان بابا زياد مي باشد ولي من به تو قول ميدهم كه بچه هامون زياد مامان نداشته باشند.
سر بر سينه ام مي سپاري...نيمي بر سينه من و نيمي بر شانه ات...هرم نفست سينه ام را گرم مي كنه... سلول سلول...گرماش به درونم مي تراوه...داغ مي شم... زير چشمي و از بالا نگات مي كنم...موهات كمي از صورتت را پوشونده...بذار سر انگشتام آرام آرام تارهاي مويت رو بنوازه...لختي از موهات از روي شانه ات سر مي خوره...خرامان خرامان... دانه دانه...دسته دسته فرو مي غلته بر سينه ات...نمي دونم راه رو براي ديدن چهره ات باز مي كنه يا مي خواد سينه ات را از نگاه من بپوشونه؟
سر انگشتام همچنان همراه با موزيك ملايم بر تارهاي مويت مينوازه...گوشه گوشه...ملودي ملودي.
دوباره زير چشمي نگات مي كنم...معصوم...آرام... غمي ناشناخته چهره ات را پوشونده...غمي كه سكوتت رومعنا دارتر مي كنه.
يك بار ديگه بر موهات بوسه مي زنم...گرماي صورتت را بر سينه ام احساس مي كنم...و تو آرام به خواب ميري و من همچنان نگاهت مي كنم.
گفتگوی دار و دختر کوچولوش
خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسيد .
دخترم : مامان تو زني يا مردي ؟
من : زنم ديگه پس چي ام ؟
دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟
من : نه ماماني بابا مرده .
دخترم : راست ميگي مامان ؟
من : آره چطور مگه ؟
دخترم : هيچي مامان ! ديگه كي زنه ؟
من : خاله مريم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ
دخترم : دايي سعيد هم زنه ؟
من : نه اون مرده !
دخترم : از كجا فهميدي زني ؟
من : فهميدم ديگه مامان، از قيافه ام .
دخترم : يعني از چي ؟ از قيافه ات؟
من : از اينكه خوشگلم ،
دخترم : يعني هر كي خوشگل بود زنه ؟
من : اره دخترم
دخترم : بابا از كجا فهميد مرده
من : اونم از قيافش فهميد . يعني بابايي چون ريش داره و ريشهاشو ميزنه و زياد
خوشگل نيست مرده !
دخترم : يعني زنا خوشگلن مردا زشتن ؟
من : آره تقريبا .
دخترم : ولي بابايي كه از تو خوشگل تره
من : اولا تو نه شما بعدشم باباييت كجاش از من خوشگل تره ؟
دخترم : چشاش
من : يعني من زشتم مامان ؟
دخترم : آره
من : مرسي
دخترم : ولي دايي سعيد هم از خاله خوشگلتره !!
من : خوب مامان بعضي وقتها استثنا هم هست
دخترم : چي اون حرفه كه الان گفتي چي بود
من : استثنا يعني بعضي وقتها اينجوري ميشه
دخترم : مامان من مردم
من : نه تو زني
دخترم : يعني منم زشتم
من : نه مامان كي گفت تو زشتي تو ماهي ، ولي تو الان كودكي
دخترم : يعني من زن نيستم ؟
من : چرا جنسيتت زنه ولي الان كودكي
دخترم : يعني چي ؟
من : ببين مامان همه ي آدما شناسنامه دارن كه توي شناسنامه شون جنسيتشون مشخص
ميشه جنسيت تو هم توي شناسنامه ات زنه .
دخترم : يعني منم مامانم ؟
من : اره ديگه تو هم مامان عروسكهاتي
دخترم : نه ، مامان واقعي ام ؟
من : خوب تو هم يه مامان واقعي كوچولو براي عروسكهات هستي ديگه
دخترم : مامان مسخره نباش ديگه من چي ام ؟
من : تو كودكي
دخترم : كي زن ميشم ؟
من : بزرگ شدي
دخترم : مامان من نفهميدم كيا زنن ؟
من : ببين يه جور ديگه ميگم . كي بتو شير داده تا خوردي بزرگ شدي
دخترم : بابا
من : بابات كي بتو شير داد ؟ !!!!!!!!!!
دخترم : بابا هر شب تو ليوان سبزه بهم شير ميده ديگه
من : نه الان رو نمي گم ، كوچولو بودي ؟
دخترم : نمي دونم
من : نمي دونم چيه ؟ من دادم ديگه
دخترم : كي؟
من : اي بابا ولش كن ، بين مامان ، زنها سينه دارن كه باهاش به بچه ها شير ميدن
، ولي مردا ندارن
دخترم : خب بابا هم سينه داره
من : اره داره ولي باهاش شير نمي ده !! فهميدي
دخترم : خوب منم سينه دارم ولي شير نمي دم پس مردم .
من : اي بابا ببين مامان جون خودت كه بزرگ بشي كم كم مي فهمي .
دخترم : الان مي خوام بفهمم .
من : خوب هر كي روسري سرش كنه زنه هر كي نكنه مرده
دخترم : يعني تو الان مردي ميريم پارك زن ميشي
من : نه ببين ، من چيه تو ميشم ؟
دخترم : مامانم
من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن
دخترم : آهان فهميدم .
من : خدا خيرت بده كه فهميدي ، برو با عروسكهات بازي كن
****
نيم ساعت بعد
دخترم : مامان يه سوال بپرسم
من : بپرس ولي در مورد زن و مرد نباشه ها
دخترم : در مورد ماهي قرمزه است .
من : خوب بپرس
دخترم : مامان ماهي قرمزه زنه يا مرده؟
