خواب و سكوت
| ...تصمیم گرفته بودم سکوت کنم.....مصرم بر تصمیمم.........اما.....گریز نیست که میخواهم خواب دیشبم را بگويم .خواب رفتم ..و..تو امدی.....پریشانم میکردی وحشیانه...و وحشیانه مرا میبوسیدی....موهایم...به دست باد افتاده بود...من ترس داشتم از پنجره ی پر از نیلوفر که حصارش پرده ای بود ..و در ش نیمه باز که بر پریشانی موهایم می افزود...و تو محکم مرا در اغوشت میفشردی..گاه نفسم بند میامد..... موهایم..زیر رگبار بوسه هایت بود....انگار امده بودی تمام دوریت را جبران کنی..یا برای اخرین بار بود..نمیدانم..مجالی به من نمیدادی تا من هم تو را بوسه باران کنم..بعد از دلتنگی بسیار....در بوسه هایت غمهایم شسته شد....دست هایم راگرفتی ..و غرق بوسه کردی ..دستهایم خیس شدند. اشک هایت..اشکهای زلال عاشقت.......و...ناگهاه پهنه ی سینه ات.. را چشمه ای جوشان فرا گرفت......از اشک های تنهایی من...بي کسی من...دردمندی من...دوری من......از تو ..از عشقم..از همه چیزم........و ناگهان دستهای مرا برهم زدی..دست زدی....با دستهای من..دست زدی..و ناگهان از پشت پنجره صدای دست زدن امد..پرده را کنار زدی..موجودات ریز شبه انسانی..که در گلبرگ های نیلوفر پنهان شده بودن..گفتند ..ما بودیم..که برایتان دست زدیم.../این خواب پریشانم......دیگر میخواهم سکوت کنم..اگر پایداری کنم | |||||
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:19 توسط بوی من
|