زبان عشق

زبانِ روح، زبانِ عشق است
و لازمه ی تکلم به این زبان،بهره مند شدن از سواد عشق است،
باید با کلماتی از این جنس بتوانی بیاندیشی و با چنین کلماتی بتوانی سخن بگویی،
اگر از عشق آموختی و با چنین زبانی تکلّم کردی،
آنگاه کلامت نافذ می شود و شنیده خواهی شد،
چرا که زبان عشق، زبان روح است و زبان روح ،زبان مشترک همه ی انسانهاست

منزل دوست

پرسید : کدام راه نزدیکتر است ؟
گفتم : به کجا ؟
گفت : به خلوتگه دوست !
گفتم : مگر فاصله ای می بینی
بین من و آنکس که دلم منزل اوست ...؟؟؟؟؟؟

دو، ر، می، فا، سل، لا، سی     تو تنبل کلاسی


..ضرب گرفته ای...با گام هایت.../دو /ر /می /فا..../اهنگ دیگری در سر داری.../نت های تازه تر...ش وی من....تو...../من دلم دو نوازی میخواهد.../.کوک کرده ام سازم را..../کشش ها طولانی تر...طولانی تر..../فاصله ها کوتاه تر ..کوتاه تر..../........و سکوت ها........سکوت ها همیشه به غلطم می اندازند..../فاصله را نمیفهمم....../اندازه را نگه نمیدارم..../از فاصله بیزارم..../تو ..اما....ساز خودت را میزنی/ان هم پرکشش....پر سکوت ..سکوت سیاه....../و با همان نت های تازه../.همان گام های غریب/دو/ ر/ می/شوی........./از چشمت نمیافتم//اویزان میشوم به مژه هایت/...تاب میخورم../ تاب..تاب... هرگز بیتاب نمیشوم....تاب میاورم/تاب.....از چشمم نمیافتی..../مینشینی روی پلکهایم/این سرسر ه ها ی همیشه خیس....مراقب باشم/ای وای....خشکشان کنم/تا در قطره ای کوچک...پنهان نشوی/...وایییییی/فرو نچکی..اه.....نه....فرو نچکی...../بنشینی روی الاکلنگ مردمکهایم....بخندی......و من هی تاب بخورم......./دیشب که ساز به دست گرفتی..../پنجره را بستم/شاخه ها تاب طوفان نداشتند/..دست از ساز کشیدی/کوک اوازهایی که درین سالها/به حنجره ام دوخته بودی/در رفت/نت ها گرد وسیاه شدند/و.....در جایی دور افتادند و شکستند......نمیدانمچرا شکستم.../نتهایم شکستند/بگذار انگشت اشاره ات را بر لبهایم...../تا دیگر چیزی نگویم/ میخواهم تو بگویی/ چرا نت هایم شکستند؟....

فقط تو را نگاه می کنم

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
 
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
 
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما

تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد
٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز
٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید

- تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم

که دریابیشان

سکوت سرشار از ناگفته هاس

خطای خویش و خطای یار

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار



صورتگر نقاش

علی اکبر شیدا :

صورتگر نقاش چین
رو صورت یارم ببین
یا صورتی بركش چنین
یا ترك كن صورتگری

آفاق را گردیده ام
مهر بتان سنجیده ام
بسیار خوبان دیده ام
اما تو چیز دیگری

زدست محبوب آه
چه ها كشیدم
به جز جفایش عزیزم
وفا ندیدم
نه هم زبانی آه
كه یك زمانی


به من بگوید عزیزم
غم كه داری
نه م زبانی آه
كه یك زمانی
به من بگوید جان من
غم كه داری


ب من بگوید عزیزم
غم كه داری
نوبت هجران گذشت

اوس کریم دس نگه دار

.3 مسافر به رم رفتند..و با پاپ ملاقات کردند.....پاپ از مسافر اول پرسید.....چند روز در اینجا میمانی؟ گفت:3 ماه....پاپ گفت...پس خیلی جاها ی رم را میتوانی ببینی....مسافر دوم گفت من 6 ماه....پاپ گفت:تو بیش از همسفرت میتوانی رم را ببینی...مسافر سوم گفت: من 2 هفته.....پاپ گفت...تو از همه خوش شانس تری زیرا میتوانی همه ی رم را ببینی........حال تو حتما الهی شکر عمرت طولانی ست ..که همه چیز را به تاخیر میاندازی.......و متوجه چیزها نمیشوی........حتی یک دلجویی ......یک عشق ورزی.......اما من نه....نمیتوانم عشق را به تاخیر بیاندازم......عشق میورزم...زنگ میزنم..مینویسم.........و به اوس کریم دستور نمیدم زود بباشه.......خودمو درست میکنم......ایا تو براستی چند روز در رم میمانی؟ایا 100سال؟ یا بیشتر.......

اوس کریم زود باش

خداوندگارا....سبزینگی صبوریم را بارها در لابلای بوته های ازمایشگاهت ازمودی....و ووخلوصش را در ریز ریز حوادث ..و غصه ها...ستودی....ستودنت را در برق چشمان انگاه که در رگبار عشقت مست میشدم دیده ام..و دیده ای.....اکنون سپاس تو را ..در اغاز سخن.....که از گناه بزرگ حفظم کردی.....و... و... حرف دیگر اینکه.....روشنم کن از از درونش..و درونش را بر من بنما......نشان ده....نشانی از محبتش را...که ایا نشانی در دلش برجا مانده.....؟تو همیشه از اسرار باخبرم میکردی...هرچند لایه های اسرار با گشودن هر رازی....چند لایه تر میشدند.....اما همین کور سوی نور .......چشمانم را اندکی بیناتر میکرد..که راه از چاه بازشناسم.....سپاس مر توراست......افریدگارا.....شاید در برهه ای از کوره راه زندگیم ..هم لازم بود تا با حقیقت عشق اشنایم کنی.......و اماس غم را هم برقلب سوخته ام بنشانی.....و..نشست...رسوب کرد تا همان نقطه ی سویدا...اکنون نشانم بده...که با اینهمه بی مهری.....چه کنم؟نشان بده...حقیقت این بیمهری ها را

خوش مشرب بود و خوش آوا

دیار کریمان انجمن شعری دارد که اهل فضل قدمتش را یکصد سال می دانند، پیش از این آنگاه که می پنداشتم سر سوزن ذوقی دارم، هم برای شنیدن شعر شاعران هم برای محک  خود گاهی به این انجمن سری می زدم. جوان و پر شور، در سودای حافظ و نیما شدن. مردی میانسال با موهایی جو گندمی کم کم در بین حاضران نظرم را جلب کرد خوش مشرب بود و خوش آوا. شعر را خوب می شناخت و خوب می سرود. تلاشی داشت که به قول خودش چراغ انجمن روشن بماند. بعدها الفتی و محبتی فی مابین ایجاد شد. امروز دیگر اشک کرمانی(حمید مظهری)در میان مان نیست اما شعرهایش هست. روانش شاد، یادش گرامی


مرگ دوست هنرمند

اشک کرمانی از این دنیای فانی رخت بربست و دوستان و دوستدارانش را داغدار کرد. غم از دست دادن این دوست دیرین هنوز بر سینه ام سنگینی میکند. روانش شاد باد.

تا کنون چند بار شعر "شیستان غم"اش را در اینجا منتشر کرده ام .این شعر استاد مظهری را متخلص به  (اشک کرمانی) بسیار دوست دارم :

 
من امشب سکوت دلم را شکستم

سکوت شبستان غم را شکستم

قسم خورده بودم که عاشق نباشم

به عشقت شکوه قسم را شکستم

قلم تا نگوید حدیث جدایی

خروش زبان قلم را شکستم

علم کرده بودند رسوائیت را

زدم تیغ و دست علم را شکستم

تو در دیده ی من نشستی به حرمت

و من هم حریم حرم را شکستم

ز ((اشکم)) ببین بی نگاه تو امشب

دلم را، دلم را، دلم را شکستم

حمید مظهری.(اشک کرمانی

ها به حضرت عباس

من هنوز همین نزدیکیهام، هنوز دور نیستم، هنوز پرت نیفتاده ام، کوله بار عشق دو دسته داره، گاهی از تکنولوژی سخت متنفرم _برعکس اینترنت که گویی قلم و کاعذ خودمان است_ به ویژه تلفن، خصوصا از نوع همراهش. هنوز نوشتن گویاترین رسانه من است. ها به حضرت عباس

دردی غریبه


من وتنهایی و دردی غریبه

 سه تایی جمع در مردی غریبه

 در این شب کوچه های سرد و خاموش

 من و دل هر دو شبگردی غریبه