من نيز منتظرم
اين روزها باز قفل مانده بر لبم باز نمي شود. من نيز منتظرم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:10 توسط بوی من
|
| ماه من! من فخر میکنم...به داشته ام...که چند صباحیست...نورش بر پیکره ی لاغرم...تابیده...و..از پرتوش جانم تابناک شده.....برد نگاهم را وقتی به دور دستها میرسانم....تو انجایی....نقطه ی وضوح نگاه من تویی ..فقط تو....تو روشنی...هرچند دوری...گاه چیزهای نزدیک..مبهمند..کدرند...تارند....نزدیکند..اما کدورت..و محوی شان دورشان میکند......فاصله ای که بین منو تو....افتاده....فرصتیست برای معاشقه های طولانی.....شبانه روزی...که اگر این فاصله نبود...هرگز جسم کوچکم تاب اینهمه شب زنده داری... و عشق بازی را نداشت.....من اکنون سلام میگویم بر فاصله...بر تنهایی...بر فراق...که عظمت عشق من مدیون ناله های فراق است نازنین...... |
|||||
| ....جان دلم...نازنین..که هردم....دلم هوایت میکند؟؟ اه..........نازنینم...دلم میخواهد....کوره ای که برایم داغ کرده اند را رهاکنم....زندگی را واگذارم....در جنگلی رها شوم////کناv رودخانه ای.....دانگی اختیار کنم...خانه ام را انجا بر پاکنم.......من دیگر وهم جنگل را میخواهم...نه خودش را... نه سبزیش را...صداهای را دوست دارم...بشنوم...که در خیالم است....میخواهم در خیالم قیامت برپا کنم.....انجا خودم بر خودم حکومت کنم...در همان دانگ خودم....بیتی عاشقانه بسرایم...از تنهایی.. از دلتنگی.......میخواهم....برپیشانی خانه ی ارزوهایم...دست بکشم تا پاک شوند...ارزوها....که انتظار مطلق کشیدا عبث است...وقت گل نی است...انتظاری ابدی..و ویرانگر جان.........میخواهم در دانگ اوهام خودم..پشت به پنجره بنشینم...به سکوت خدشه برداشته ی نیمه شب....گوش بخمانم.....اهسته در اسمان اوهام....پرسه بزنم...در چرخشی سریع....خودم را تبدیل کنم...به چرخه ی رنگی از اوهام....رنگهای تولد نیافته...خودم را محو کنم...نباشم....نشنوم..نبینم...نخواهم...جز اینکه تو یواشکی بیایی...چشمهایم را از پشت سر بگیری...////من دستهایت را بگیرم..ببوسم...بنازم...و...در اوهام بخرامیمم.....بنازیم...بنوازیم تا..دوتایی در چرخه ی رنگ وهم محو شویم..... | |||||
دلكم امروز در كوچه پس كوچه هاي دلتنگي، به سراغ سايه سار خانه ي دلت مي گردد. تا در كنار تك درخت نظر كرده ي اميد، لختي بيارمد. بدان اميد كه شايد دري گشوده شود و نوري از دالان حياط دلت بر نگاه مانده بر درش بتابد و شام سياه تنهايي اش را اندكي روشن كند.
سكوت سهمگين عاقلانه تو دلم را ريش ريش كرده، خدا را رحمي كن.