پرچين اقاقي

 پرتو ماه، آرام آرام پرچين خانه دلم را نوازش مي دهد و خنكاي نسيم بر گونه ي قلبم بوسه مي زند، شر شر چشمه ي كنار اقاقي زلالي چشمانت را به تصوير كشيده در دلم هنگامه اي برپاست. 

بيا كه دل دوباره هوايت را كرده است.


نگاره کشی عشقولانه

دل من!


دیرگاهی است که ذره ذره وجودم با عشق آفرینی هایت بالنده می شود. شعر نابت، نگاره کشی های بی بدیلت، نیشخندت به زندگی روزمره مرا تا آسمان می برد آسمانی که همیشه در رویاهایم آبی است و آبی می ماند. بسان آبی تابلوهایت. تو با دل من چه کرده ای که عمری است معنی آرامش را فراموش کرده و گوی بیقراری

را از بی دلان عاشق ربوده است.

دلکم دوستت دارم. 

تو در نگاهم بودي

بالا رفتنت را از كوه نگاه مي كردم. تو در نگاهم بودي سلول سلول تنم جز جز وجودت را تمنا مي كرد همه وجودم را در چشمانم متمركز كرده بودم تا نيك ببينمت حركاتت، دلبري هايت، ناز كردن هايت را. همه وجودم را در گوش هايم جمع كرده بودم تا بشنوم صداي خنده هايت را همچون كبوتري آزاد و بي قيد بالا مي رفتي و مي خراميدي و من آرام آرام از پست مي آمدم كه ببينمت، خوب ببينمت چون مي دانستم زماني طولاني را براي اين رسيدن صبر كرده بودم و چون مي دانستم تا بار ديگر و ديداري ديگر بسيار بايد شكيبايي كنم. مه من دوستت دارم.

تولدي ديگر؟


تولدي ديگر؟

نجوای ساحل عشق با آسمان

برای نی خاموش.....برای تولد نی خاموش...........محرم این هوش جز بیهوش نیست/مولانا/محرم من جز نی خاموش کیست/ساحل/خویشاوند روحانی.......بدان بانگ شور و اشتیاق رو به خاموشی نی اتش گرفته ای که دلنوازیها...و دمسازیها....را به نفیر ان سوز و حرارت ....پایان ناپذیر نموده.. عشق را.نوید بقا میدهد و به رغم شکایت ..و حکایت تلخی ..که از جدایی ها..در میان است....باز میگوید.....روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست.......ومن اکنون تسلیم ان رویاهای دلنواز ناشی از سکوت و صفای روحانی تو ام

 ه من اکنون صدای سکوت تو را در صدای خاموش نی مولانا میشنوم..که در افسون شکایت...و حکایت مرا به افق های نورانی تعالی میدهد....و ار توقف در دره ی کلمه....اشک .واه....به عروج بر قله ی سعادت ورضا بالا میکشد میخواهم اکنون با چراغانی دل .....نی نامه ی خاموش تو را عمیق تر در لایه هایش بپویم...و بشناسم........و به زندگی سراسر پر پویه..و تپش ..و بی انقطاعم ادامه دهم.....نغمه ی موسیقی این نی سحرامیز دور افتاده...لحظه های دشوار....و تحمل ناپذیر سکوت تو را صفای جوهر میبخشد......

این نفخه ی الهی عالم حس مرا از نور روحانی سر عشق سرشار ساخت.....دمش درین خاموشی روح مرا کمال بخشید..و جسم مرا حرمت.......من این نقطه ی تحول و تحرک و تبدل را در دفتر زنگی ام....که دایم مرا از یک صورت به صورت دیگر میکشد...و سیر میده خوش حالم طنین خاموش این موسیقی..جانم را به نور جرات.این تجربه...نیز روشن ساخت....و..مرا در حیاتی شادمانه از رضایت باطنی..مسغرق کرد.....

.....و از حیات حسی...و عنصری محض جدا میکند.....و از اندوه وناخرسندی..به شادمانی و خرسندیم میکشاند را پاس میدارم .........نازنینا....من اکنون پرسپکتیوی از زندگیم را .....ذرجاده ی دراز اهنگ شادمانه ای میبینم..که دران ... نغمه ی نی خاموشی سراسر وجودم را مالامال میسازد از تن های ابی رنگ غم عشق.........درین ساحت...فرم وحرکت ذوق و شورم..مثل نی از خود خالی شده.....و از نورانیت دم پایان ناپذیر عشق که انعکاس هدیه ی اوست..لبریز.....که به قول مولانا.......نه شود پیر ونه هرگز میرد... که نشود او پیرو نه هرگز مرد......نی خاموش من...........ای ..که محرم من جز نی خاموش کیست.......................

عشق را پاياني نيست

عشق اگر عشق است پاياني بر آن متصور نيست و اگر هوس است تداومش سرابي بيش نه

خدايا تو بگو چه كنم؟

چندي است كه دلم هوايت را دارد، نمي دانم كبوتر بي قرار دل من تا كي توان پرواز داشته باشد اما آنچه هست ديوانه وار بر گرد منزلگاهت در حال چرخش است. خواب از چشمم ربوده و طاقت از كف رفته. نه امكان رسيدنم هست و نه توان دل بريدن.

خدايا تو بگو چه كنم؟