نجوای ساحل عشق با آسمان
برای نی خاموش.....برای تولد نی خاموش...........محرم این هوش جز بیهوش نیست/مولانا/محرم من جز نی خاموش کیست/ساحل/خویشاوند روحانی.......بدان بانگ شور و اشتیاق رو به خاموشی نی اتش گرفته ای که دلنوازیها...و دمسازیها....را به نفیر ان سوز و حرارت ....پایان ناپذیر نموده.. عشق را.نوید بقا میدهد و به رغم شکایت ..و حکایت تلخی ..که از جدایی ها..در میان است....باز میگوید.....روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست.......ومن اکنون تسلیم ان رویاهای دلنواز ناشی از سکوت و صفای روحانی تو ام
ه من اکنون صدای سکوت تو را در صدای خاموش نی مولانا میشنوم..که در افسون شکایت...و حکایت مرا به افق های نورانی تعالی میدهد....و ار توقف در دره ی کلمه....اشک .واه....به عروج بر قله ی سعادت ورضا بالا میکشد میخواهم اکنون با چراغانی دل .....نی نامه ی خاموش تو را عمیق تر در لایه هایش بپویم...و بشناسم........و به زندگی سراسر پر پویه..و تپش ..و بی انقطاعم ادامه دهم.....نغمه ی موسیقی این نی سحرامیز دور افتاده...لحظه های دشوار....و تحمل ناپذیر سکوت تو را صفای جوهر میبخشد......
این نفخه ی الهی عالم حس مرا از نور روحانی سر عشق سرشار ساخت.....دمش درین خاموشی روح مرا کمال بخشید..و جسم مرا حرمت.......من این نقطه ی تحول و تحرک و تبدل را در دفتر زنگی ام....که دایم مرا از یک صورت به صورت دیگر میکشد...و سیر میده خوش حالم طنین خاموش این موسیقی..جانم را به نور جرات.این تجربه...نیز روشن ساخت....و..مرا در حیاتی شادمانه از رضایت باطنی..مسغرق کرد.....
.....و از حیات حسی...و عنصری محض جدا میکند.....و از اندوه وناخرسندی..به شادمانی و خرسندیم میکشاند را پاس میدارم .........نازنینا....من اکنون پرسپکتیوی از زندگیم را .....ذرجاده ی دراز اهنگ شادمانه ای میبینم..که دران ... نغمه ی نی خاموشی سراسر وجودم را مالامال میسازد از تن های ابی رنگ غم عشق.........درین ساحت...فرم وحرکت ذوق و شورم..مثل نی از خود خالی شده.....و از نورانیت دم پایان ناپذیر عشق که انعکاس هدیه ی اوست..لبریز.....که به قول مولانا.......نه شود پیر ونه هرگز میرد... که نشود او پیرو نه هرگز مرد......نی خاموش من...........ای ..که محرم من جز نی خاموش کیست.......................