خواب شبانه

گلكم!

ديشب خوابت را ديدم، نگاهت با نگاهم آميخته بود. در دشت لاله و سنبل دنبالت مي كردم و گاهي دزدكي بوسه اي بر گونه ات مي زدم. هوا باراني و دل در هواي بوييدنت پر پر مي زد. ناگاه بيدار شدم امشب زودتر به رختخواب ميرم شايد دوباره ببينمت.

مغازله من و او

خدايا تو را سپاسگزارم كه مرا عاشق آفريدي، خدايا تو را سپاسگزارم كه عشق را آفريدي و سپاسگزار تر كه عشق مرا آفريدي. خدايا مرا عاشق نگهدار و عاشق بميران كه بدون عشق زندگيم بي معنا و مرگ وا÷ه اي آشناست. خدايا عشقم را نگهدار كه من بتوانم خودم را نگهدارم آمين

آسمان لاجوردي




 ]















.



















غرق در اسمان لاجوردی ..بودم....شبی با اسمانی صاف...اسمان رنگ درختان را به عاریت گرفته بود....و...درختان نیز ابی ها را ......قرص ماه به کمال ..و دست و دلبازانه....نو ر نقرابیش را به دور و اطرافش میپاشاند....اسمان گسترده...و بیکران...دلم را به سویت کشاند...نه....هوس اغوشت را داشتم.....نه بوسه هایت....هرچند...که هروقت دستهایت دورم حلقه میشود...اوج میگیرم....اما دیشب ..نه ...هوسی نداشتم...و با خود در اندیشه..که چیست...این کشش؟

...فکر اینکه.....ایا روحم تمنایت را دارد..یا جسمم...؟چرا وقتی نیستی....ژرفتر در تو فرو میروم.....و فراق چه میکند...که عظمت عشق را بارور میکند......و رسیدم..به چیزی به نام عظمت عشق.....و اینکه من تو را درین تتمه ی عمر تنها نمیخواهم...من تو را...بعدازین عالم...بیشتر تمنا میکنم......حال چیست زندگی بعدی؟ نمیدانم...و معتقدم ...هرکسی از ظن خود گوید سخن......و....اسرار ازل را نه تو دانی و نه من.......و نه هرانکو ورقی خواند معانی دانست...و نیز به رویاها نمیشود بسنده کرد برای حق الیقین...که چیست بعدازین؟... و خلاصه اینکه تا نروی..ندانی.. ونیز شاید انجا هم همه ی اسرار فاش نشود.....اری نانینم....در اندیشه ی عظمت عشق ..و خوش حالم..درین دور زندگی طاقتفرسا..در کنار نشیب و فرازش....به عشق دست یازیدم......و تجربه کردم...این حقیقت را....که هزار چشمه ی جوشان و خروشان دارد...عشق.... خوش حالم که دلم مملو از ذرات شناور یست...که گاه در اوج نگره های نا امیدی ...قطرات ناب امید...با حسی غریب...در دلم فرو میریزد.....و تسلیم...شرایط خفقان اورزندگی نمیشوم... عشق نوعی معجزه است....یارویای یک معجزه... خیال یک معجزه....که سهمی بس شگرف...در شادی باطنی ادم ها دارد.....عشق ...نازنینم با کسالت ......خستگی....پیری....بلاتکلیفی. پوچی دلمردگی...دودلی ....دلقک بازی...شادی های ظاهری....و با هر چیز کدر..و کثیف....بیگانه است....ادراک حرکت های اندیشمندانه...و زیبایی شناسانه....با عشق ممکنست......من زندگیم را با انواع چیز های خوب پر کرده ام....و انباشته شدم...به مدد عشق...به ادراک حرکت زیبای ذرات تفکر امیز.. و عاطفه... های موزون...خوش اهنگ... ..من دنیا را ندیده ام...سفر افاقی نداشتم..اما با داراک اندیشمندانه ی ...عشق...لبالب..پر وشیرین....شفاف در .عشق تو ..پر میگیرم.....و در مینوردم...پشت فرداها را.....و این دلیل زنده بودن..و تازه ماندن...شور درونی منست....من خاطراتم را هر روز صدا میکنم....از بودنشان به وجد میایم...مث کودکی هایم که از خرید یک جفت کفش ..نازنینم....شاید به نظر بزرگان....فرو رفتن در خاطرات...و رویاها....در مه مصنوعی دنیا غرق شدن باشد..اما...من این مه خیال را مقدس میشمرم......و در رطوبتش...خنکایی احساس میکنم.....وصف ناشدنی....من با رویا بر میدهم...شکوفه میکنم...جوانه میزنم...و..زندگیم را میسازم... جلو میروم...بخدا صدای نم نم باران را از پشت مه تخیلاتم...میشنوم...و..گاه.. خیس میشوم...خیس خیس از بهار.. از شوری که تو افریدی...

رويش دوباره

بي همتاي من!

گاهي تمام وجودم از نوشتن باز مي ايستد. حس در درونم يخ مي زند پلك هايم ياراي بهم رسيدن ندارد. لانه دلم به كويري خشك تبديل مي شود و همه هستيم را به تاراج مي برد. و من بايد صبر كنم تا اندك اندك برق نگاه تو بر دشت دلم بتابد يخش را آرام آرام آب كند هرم عشق ورزيش را حس كند تا دوباره جان بگيرد به نگاهي، نوشته اي پيامي و كلامي از تو.

و امروز دوباره جوانه نگاهت گرمم كرد و انگشتانم به حركت آمد و بر دكمه هاي كيبورد كوبيد نداي دلم را و باز همان كلام ديرين من كه: هميشه و همه جا " دوستت دارم"

بغض شکسته

.


بغضت را شکستی نازنین....خورده های تیز شکسته ی بغضت جانم را مجروح کرده....صدها اینه ی شکسته از دلی شرحه شرحه...اینه های محد ب ..مقعر...ای وای چه خونابه ای....دارند میروند بغض ها..در اینه ها...شکسته شکسته ..میروند...خمیده خمیده....بغضت را شکستی ..و بیرون ریختی زخم ها را ...خمیده خمیده....شره های شکست خورده.. شکن دیده...در ضرباهنگی...نژند..چقدر مرطوبند اینه ها..دست بگذار....سایه ی شکن شکن.چین خورده ی .......غریب میروند...تکه های تیز جامی از غم..و پر از خونابه ی گرم......عشقت میشکند...خمیده خمیده ..اما تن به فراموشی نمیدهد..چکیده چکیده..نژند نژند.....بوی حس عاشقانه ی گل سرخ میدهد خونابه های گرم........من دور افتاده ام..خمیده خمیده...فکر کجا را در سر بپرورم...شکسته شکسته.....منطقه ی امن و امان من...در گرمابه ی جام شکسته ی عشق تست...ای وای ازین دلتنگی جام خمیده.......تنگیم میکند...جام بلورین دنیا......مبادا الوده شوم...درین تنگی اسفبار بلورین....ای وای دارد کم کم کمرم خم میشود...در معصومیت از دست رفته... در جفت شدن با عشق...در نگاه شکسته شکسته.....کجا بروم....منطقه ی امن ..و امان من...جام همه ی تنهایی هاست...نگاه های بد را میشکنم...خمیده خمیده...بیا برویم......همین جاست...جایی که... جای کوچولویی که پدرم...مرا کاشت......جای کوچکی که پدرت تو را کاشت...بیا خشکی زده ایم..بیا با ابپاش کوچکت بیا..نهالمان را اب دهیم....خمیده. شکسته.......نهالمان خمیده نازنین...بیا تا فرصت هست....گل سرخی که منوتو با هم کاشتیم.... را اب بدهیم....مبادا به زردی گراید...بیا کتری را بیاور هوس چای گرمی را دارم..که پدر من و پدر تو ان روز وقتی از تیرگی بیرون امدیم...نوشید....خوشحال بود که چای مینوشید...شاید منو تو هم خوشحال شویم...یک استکان چای در اغوش گل سرخ بنوشیم...شاید کبوتری سپید ازانجا رد شود...و پیام گل سرخ را به پدر تو ..و مادر من برساند...