بي همتاي من!

گاهي تمام وجودم از نوشتن باز مي ايستد. حس در درونم يخ مي زند پلك هايم ياراي بهم رسيدن ندارد. لانه دلم به كويري خشك تبديل مي شود و همه هستيم را به تاراج مي برد. و من بايد صبر كنم تا اندك اندك برق نگاه تو بر دشت دلم بتابد يخش را آرام آرام آب كند هرم عشق ورزيش را حس كند تا دوباره جان بگيرد به نگاهي، نوشته اي پيامي و كلامي از تو.

و امروز دوباره جوانه نگاهت گرمم كرد و انگشتانم به حركت آمد و بر دكمه هاي كيبورد كوبيد نداي دلم را و باز همان كلام ديرين من كه: هميشه و همه جا " دوستت دارم"