تو در نگاهم بودي
بالا رفتنت را از كوه نگاه مي كردم. تو در نگاهم بودي سلول سلول تنم جز جز وجودت را تمنا مي كرد همه وجودم را در چشمانم متمركز كرده بودم تا نيك ببينمت حركاتت، دلبري هايت، ناز كردن هايت را. همه وجودم را در گوش هايم جمع كرده بودم تا بشنوم صداي خنده هايت را همچون كبوتري آزاد و بي قيد بالا مي رفتي و مي خراميدي و من آرام آرام از پست مي آمدم كه ببينمت، خوب ببينمت چون مي دانستم زماني طولاني را براي اين رسيدن صبر كرده بودم و چون مي دانستم تا بار ديگر و ديداري ديگر بسيار بايد شكيبايي كنم. مه من دوستت دارم.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:37 توسط بوی من
|