ماه من!
 من فخر میکنم...به داشته ام...که چند صباحیست...نورش بر پیکره ی لاغرم...تابیده...و..از پرتوش جانم تابناک شده.....برد نگاهم را وقتی به دور دستها میرسانم....تو انجایی....نقطه ی وضوح نگاه من تویی ..فقط تو....تو روشنی...هرچند دوری...گاه چیزهای نزدیک..مبهمند..کدرند...تارند....نزدیکند..اما کدورت..و محوی شان دورشان میکند......فاصله ای که بین منو تو....افتاده....فرصتیست برای معاشقه های طولانی.....شبانه روزی...که اگر این فاصله نبود...هرگز جسم کوچکم تاب اینهمه شب زنده داری... و عشق بازی را نداشت.....من اکنون سلام میگویم بر فاصله...بر تنهایی...بر فراق...که عظمت عشق من مدیون ناله های فراق است نازنین......