خداوندگارا....سبزینگی صبوریم را بارها در لابلای بوته های ازمایشگاهت ازمودی....و ووخلوصش را در ریز ریز حوادث ..و غصه ها...ستودی....ستودنت را در برق چشمان انگاه که در رگبار عشقت مست میشدم دیده ام..و دیده ای.....اکنون سپاس تو را ..در اغاز سخن.....که از گناه بزرگ حفظم کردی.....و... و... حرف دیگر اینکه.....روشنم کن از از درونش..و درونش را بر من بنما......نشان ده....نشانی از محبتش را...که ایا نشانی در دلش برجا مانده.....؟تو همیشه از اسرار باخبرم میکردی...هرچند لایه های اسرار با گشودن هر رازی....چند لایه تر میشدند.....اما همین کور سوی نور .......چشمانم را اندکی بیناتر میکرد..که راه از چاه بازشناسم.....سپاس مر توراست......افریدگارا.....شاید در برهه ای از کوره راه زندگیم ..هم لازم بود تا با حقیقت عشق اشنایم کنی.......و اماس غم را هم برقلب سوخته ام بنشانی.....و..نشست...رسوب کرد تا همان نقطه ی سویدا...اکنون نشانم بده...که با اینهمه بی مهری.....چه کنم؟نشان بده...حقیقت این بیمهری ها را